تبليغاتX
دلتنگي دختري تنها

ما حاشیه نشین هستیم .

مادرم می گوید : پدرت هم حاشیه نشین بود ،

در حاشیه به دنیا آمد ، در حاشیه جان کند ، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد .

من هم در حاشیه به دنیا آمده ام .

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم .

برادرم در حاشیه بیمارستان مرد .

خواهرم همیشه مریض است . همیشه گریه می کند ، گاهی در حاشیه ، کمی هم می خندد .

مادرم می گوید : سرنوشت ما را در حاشیه صفحه تقدیر نوشته اند .

او هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو می زند ، به من نشان می دهد .

ولی من می گویم : این ستاره من نیست !

من در حاشیه به دنیا آمدم ،

در حاشیه بازی کردم .

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم .

در مدرسه گفتند : جا نداریم .

مادرم گریه کرد . مدیر مدرسه گفت : آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم !

من در حاشیه روز ، به مدرسه شبانه می روم .

در حاشیه کلاس می نشینم .

در حاشیه مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم ، چون لباسم هم رنگ بچه ها نیست .

من روزها در حاشیه خیابان کار می کنم و بعضی شب ها در حاشیه پیاده رو می خوابم .

و من در حاشیه کار ، کمی هم زندگی می کنم .  

من در حاشیه شهر زندگی می کنم .

من در حاشیه زمین زندگی می کنم ، بر لبه آخر دنیا !

حاشیه بر لب پرتگاه است !

من حاشیه نشین هستم .

به مسجد می روم ، در حاشیه مسجد نماز می خوانم ، نزدیک کفش ها ؛ در حاشیه جلسه قرآن

می نشینم.

من قرآن خواندن را یاد گرفته ام ، قرآن کتاب خوبی است . قرآن ما حاشیه ندارد .

اگر گاهی هم کلماتی در حاشیه آن باشد ، آن کلمات هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند .

من قرآن را دوست دارم !

                                        

                                                             « دکتر قیصر امین پور»

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 11:24 PM توسط دخترکی تنها |


تولدت مبارک وبلاگ نازنینم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 7:31 PM توسط دخترکی تنها |


khodaya komakam kon

دلت را خانهٔ ما کن مصفا کردنش با من

به ما درد دل‌ افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ‌ایدل‌ کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره‌ای اخلاص دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل‌ مکن بازآ

در این خانه دق الباب کن واکردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می‌کنم آنی‌

طلب کن آنچه میخواهی‌ مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز، ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیهٔ رحمت فراوان است ‌ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر و معنی‌ کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من...

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت 5:8 PM توسط دخترکی تنها |


خدایا کفر نمی‌گویم
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر 
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                         دکتر علی شریعتی

یکی از دوستان در قسمت نظرات این پست نوشتن این شعر فقط قسمت آخرش اثر دکتر شریعتی هست بقیه از کفر نامه کارو هست نمی دونم تا چه هد صحت داره ولی من در شرایط سخت زندگی به این شعر رو میارم ...ابتدای شعر بهم دلگرمی میده :خدایا کفر نمی‌گویم . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 1:30 AM توسط دخترکی تنها |


خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري



آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 5:14 PM توسط دخترکی تنها |


خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی

 بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد

 و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون

 دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت 3:2 AM توسط دخترکی تنها |


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

                                             دکتر افشین یداللهی

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت 1:21 AM توسط دخترکی تنها |


خسته ام . . .

خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر
 

خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از  کابوس  تکرار زمان


خسته ام از واژه ها از این غروبِ جمعه ها
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار

 
خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب


خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم


خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان

خسته ام از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

در غروب تیرگی  مردم دگر
اه من مردم دگر

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05ساعت 0:29 AM توسط دخترکی تنها |


کفش هایم کو ؟
دم در چیزی نیست .
لنگۀ کفش من اینجاها بود !
زیر اندیشۀ این جا کفشی !
مادرم شاید دیشب
کفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا ، درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان !!!
و به اندازۀ انگشتانم معنی داشت ...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شست پای من از این غصه وَرَم خواهد کرد.
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ...!

نبض جیبم امروز
تندتر میزند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود...
جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پِیِ کفش ، به کفاش محل خواهد داد.

« خواب در چشم تَرَش می شکنَد »
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود »
دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !
کفش من می فهمید
که کجا باید رفت
که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز.
من در این کلّۀ صبح
پِیِ کفشم هستم
تا کُنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن « نانوایی » می گویند !
شاید آنجا بتوان
نان صبحانۀ فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم
... اما نه !
کفشهایم نیست !
کفشهایم ... کو ؟

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 10:41 PM توسط دخترکی تنها |


من اگر تشنه و مست نگه یار شدم

علتش حادثه بود

و کمی درد که هر مرغ مهاجر دارد

لانه ها مان هر دو

بوی دلتنگی و باران میداد

او نگاهش خسته

دعوتم کرد به باغ

باغ او پُرِ گل بود

ظاهرش زیبا بود

و غمی داشت عمیق

عمق غمهامان را

هر دو با هدیه ی لبخندی پاک

پُرِ از شوق به فردا کردیم

و به دور از غمها

شعر امید به فردا  خواندیم

چند وقتی که گذشت

ظاهرش زیباتر و دلی آبی داشت

دلمان بی خبر از حادثه ای

سخنان را به شب و روز کشاند

مدتی باز گذشت

فصل پاییز آمد

و چنان دل بی شک

سجده بر قبلۀ عادت میبرد

که خبر از این حادثه ی عشق نداشت

در شبی پاییزیی

هر دو آگاه به این عادتها

شعرهایی خواندیم، سخنانی گفتیم

و دم از این عادت پیچیده زدیم

چند ساعت که گذشت

هر دومان معنی عادت را

با کمی تاخیر پیدا کردیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 3:21 PM توسط دخترکی تنها |


 

مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس

اين قلم؛ اين کاغذ؛ اين همه مورد خوب!!!

راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده...

پيکر نازک تنها قلمم ؛زير آوار غم و درد ببين خرد شده!!!

مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس...

مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس!

من دگر خسته شدم

راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند!!!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زيباييست؟!

 رنگ مرگي آبيست؟

مي تواني تو بيا؛ اين قلم ؛ اين کاغذ...

بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس

بنويس از کمر بيد شکسته ؛ و يک پنجره ساکت و بسته!!!

ازمن! "آنکه اينگونه به اميد سبب ساز نشسته"

هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش

صحنه ي پيچش يک پيچک زشت؛ دور ديوار صدا!!!

حمله ي خفاشان!!!

جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟

کاغذت مي سوزد؟

من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا

اين قلم؛ اين کاغذ؛ اين همه مورد خوب...

من دگر خسته ام از اين تب و تاب....

تو بيا و بنويس... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت 9:51 PM توسط دخترکی تنها |


خانه ام زیباست
سقف خانه ام آبی
فرشم رجش طول استوا
هزار نقش
دیوارهایم سبز
هر سال دیوارهایم بلندتر
هر گاه گنجشکی بر دیوارم می نشیند
دیوار سلام می کند
 با باد پچ پچ می کند
ترنمش زیباست
خانه ام زیباست
دوستش دارم
 در خانه ام دست در کار خدا برده ام
 با نگاهم حرف می زنم
چشم مال منست
با پاهایم حرکت ماهی
جنبش را
 می بینم
پاهایم مال منست
دستانم به طراوت خواهند گفت
 سخن
دستانم مال من است
 دنیایی ساخته ام از نو
همه مخلوق من اند
 به خدایم خواهم گفت

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 2:13 PM توسط دخترکی تنها |


دل من تنها بود
 
دل من هرزه نبود
 
دل من عادت داشت
 
که بماند يک جا
 
به کجا؟
 
معلوم است
 
به در خانه ي تو
 
دل من عادت داشت
 
که بماند آن جا
 
پشت يک پرده تور
 
که تو هرروز آن را
 
به کناري بزني
 
دل من ساکن ديوارو دري
 
که تو هرروز از آن مي گذري
 
دل من ساکن دستان تو بود
 
دل من گوشه يک باغچه بود
 
که تو هرروز به آن مي نگري
 
دل من راديدي؟
 
ساکن کفش تو بود
 
يادت هست؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 11:30 PM توسط دخترکی تنها |


 باز باران بی ترانه

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

 

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

 

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

 

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

 

نمی دانم...نمی فهمم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

 

یاد دارم, روز باران را

یاد دارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

 

بشنو از من, کودک من

پیش چشم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

 و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ، عدل کم دارد  

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت 1:55 PM توسط دخترکی تنها |


بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 5:0 PM توسط دخترکی تنها |